امروز به طور تصادفي وارد يك وبلاگ شدم بالي آن نوشته بود غم و ديگر هيچ.
فكر كنم خواهر كوچيكش فوت كرده بود. اينو از جوابهايي كه بقيه داده بودند فهميدم.
خيلي دلم شكست اشك تو چشام جمع شد وقتي يه لحظه خودمو جاي اون گذاشتم.
واقعا عجب چيز غريبيه اين مرگ، با اينكه مثل زندگي خيلي به ما نزديكه ولي اصلا تحويلش نميگيريم.
خيام ميگه:
دلا اين عالم فاني به يك ارزن نميارزد به زحمت آمدن دنيا رفتن نمي ارزد
اگر صد سال شراب عيش عشرت بنوشي به آن لحظه تلخ جان كندن نميارزد
+ نوشته شده در سهشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٤ساعت ٩:٢٠ ق.ظ توسط حمزه خزائی
نظرات ()
اين كنكور هم عجب چيز بيخوديه،
هر مرحله كه امتحان ميدي 2 سال از عمرت كم ميشه
ولي چه ميشه كرد؟
ناچاريم به گذر از اين تپه تو خالي.
كه چي بشه وقت تلف كردن محض، به خدا.
+ نوشته شده در شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٤ساعت ۳:٠٥ ق.ظ توسط حمزه خزائی
نظرات ()
از يكي از دوستام پرسيدم چرا بهار اينجوريه،آدم كسله، همش دوست داره بخوابه و ......
گفت آخه بهار فصل جفت گيريه تو كل طبيعت.
ديدم پر بيراه نميگه، نظر شما چيه؟
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٤ساعت ۱٢:٠٦ ق.ظ توسط حمزه خزائی
نظرات ()